کیارشکیارش، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

نی نی خوشگلم کیارش

تولد 2 سالگی و خاطرات اولین مسافرت نسبتا دور کیارشی

ســـــــــــــــــــــــلام به همه دوستای عزیزم..... پوزش میخوام از همه دوست جونای عزیزم بابت غیبت طولانی که داشتم و مرسی از همه دوستای عزیزم تو این مدت جویای احوالم بودن و نگران از نبودنم.. در عوض ایندفعه اومدم و دست پر هم اومدم...... اول از همه یه توضیح کوچولو بدم بابت نبود این مدتم.... البته فک کنم همه مامانای مهربون درکم میکنن.... راستش جوجو کیارش این روزا اونقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر شیطون شده که باور کنین زمان کم میارم واسه انجام خیلی از کارام......   راستش نمی دونم از کجا شروع کنم..... همین جوری مینویسم تابلکه یه جا بتونم جمع و جورش کنم ..... از الان بگم که با یه پست طولانی روبرو هستیناااااااا.... یه وقت ن...
24 اسفند 1392

اندر احوالات کیارش 18-19 ماهـــــــــــــــــــــــــــه

دو تا دست خیلی کوچیک دستایی که فقط 20 ماه سن دارن روی  گونه هات قرار گرفتن، لمس یه  پیشونی ظریف و کوچولو روی پیشونیت..... بوسه های  عاشقانه مادر و فرزندی.... صدای لوس شدن پسملی واسه مامانش، بعد دو تا ضربه آروم با  اون انگشت های ظریف  روی صورتت... دستایی که آروم آروم سر میخورن روی شونه هات..... آغوشی که با همه کوچیکیش قدر بزرگیه خدا برات  ارزش داره ...     حسیه که من بارها و بارها توی روز تجربه اش میکنم. کیارش مامانی تو اینقدر عشق و محبت رو کجا یاد گرفتی؟؟؟ گاها که از دستت عصبانی میشمو با خودم میگم،جوجو پس تو کی میخوای بزرگ بشی و ای...
26 آبان 1392

19-20 ماهگی کیارش گلم

دوستای عزیزو مهربونم سلام.... یا بقول کیارشم.... سیـــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــا  بعد از یه غیبت کبری ایی که داشتم،حالا اومدم ازشرین کاری های پسملی بگم.... پسر گلم علاقه شدیدی به سلام دادن داره ، تا حدیکه، تو خونمون از این اتاق میره اتاق بغلی .... سوار ماشین شدنی یا پیاده شدنی ..... ،در آسانسور و وا میکنه ، و خودشو تو آینه میبینه.... میگه سیلا.... وای نمیدونین چقدر شیطون شده..... بلای مامان میره بالای مبل...با لهجه شیرین خودش  میگه   مامانـــــــــــــــــــی .... میگم  جــــــــــــــــــــــــــانم... میگه  ســـــــــــــــــــــه.... میگم  آ...
1 مهر 1392

واکسن 18 ماهگی پسر عزیزم

سلام به دوستان عزیز و گل و مهربونم..... یه مدتی بود فرصت آپ کردنو نداشتم، فک کنم دلیلمو مامانای مهربون خوب بدونن... بچه داری....  خانه داری.... کار بیرون و و و .... حتی باور کنین چند تایی عکس از واکسن 18 ماهگی کیارش عزیزم، آپلود کرده بودم که مونده بود تو آرشیوم... حالا لطفا اینا رو داشته باشین ، تا ازبعدا تو یه پست جدید شیرین کاری های پسملی واستون بگم... تو تاریخ 92/5/10، 2 ساعتی مرخصی رد کردمو ، صبح با پسملی پاشدیم چیتان پیتان کردیم و راه افتادیم سمت مرکز بهداشت تا ....  تا واکسن 18 ماهگیشو بزنیم.... قبل رفتن 24 قطره استامینوفن دادم به جوجوم ... بماند که با چه مصیبتی اول صبحی این کار و کردم! خلاصه....
31 شهريور 1392

زررررررررررررررده ه ه ه

می خوام ناخونامو لاک بزنم .... مرتب و دقیق..... مث وقتایی که می دی ناخوناتو لاک بزنن و میلیمتر نمی زنه از مرتبی. همین طوری که مشغولم آقای نی نی می پره پشتم و شروع می کنه به بالاو پایین پریدن . فرچه پر از لاک روی هوا معلق مونده و چشم من به قالی زیر پام خیره شده.....  چند ثانیه ای نمی گذره که می آد پایین و لاک قرمزو از روی میز برمی داره و بلند می گه : زررررد! بهش می گم این قرمزه. قرررررمز. نگاهش می کنه و بعد انگار که کشف مهمی کرده لاک صورتی رو برمی داره و با خوشحالی فریاد می زنه  زررررررررررده ه ه ...  بهش می گم : می خوای ناخوناتو لاک بزنم ؟ آره می خواد ....چند دقیقه بعد پسرم مقابلم نشسته و من 2...
21 مرداد 1392

خدا جونم پسرمو دوباره بهم بخشید!

خدا جونم پسرمو دوباره بهم داد! روزز  سه شنبه 92/4/11 رفتم کیارش جونمو از مهدش ورش داشتم ( تا یادم نرفته بگم که جینقیلی مامان از 92/4/7 (تقریبا از اواخر 17 ماهگیش )حدودا دو ساعتی میزارمش مهد ....خیلـــــــــــی تحملش واسم سختـــــــــــه... ولی چاره دیگه ای جز این نداشتم)....خسته از سر کار با پسملی برگشتم خونه! طبق روزهای قبل... جوجو رو گذاشتم تو تخت پارکش تا با اسباب بازی هاش بازی کنه و من بدو بدو مشغول آماده کردن شام بودم تا بعدش برم با خیال آسوده با عشقم بازی کنم! یهو یه حسی تو وجودم افتاد که چـــــــــــــــــــــــــــــــرا از جوجو صدایی در نمیاد بدو رفتم تو اتاقش... وای خدای من چشمتون روز بد نبـــــــــــینه!!!!!!!!!!!!...
18 تير 1392